X
تبلیغات
رایتل
..سکوت دیوار...
  
 آهای تو که گوش به دیوار گذاشته ای...منتظری تا کسی صدایت کند !
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1387

 

 

گذری بر گذشته ها کردیم......

با دوستای قدیمی...

 

چند شب پیش یه جای رفته بودم...جمع دوستان بود و...

خوب دوستانه دورانه کودکی...

خوش گذشت...واقعا دوست هم دوستای قدیمی...

کنارشون آرامش داشتم...لذت می بردم...

یادی از خاطرات کردیم...

یاده روزی که برف بارید...و کلی برف بازی...

آدم برفی ساختن ها...

یادی از بازی گوشی های دوران دبستان...راهنمای...

وای چقدر ما تو مدرسه شیطونی می کردیم....

می دونید حسه عجیبی داشت....

شاید در کنارشون لذت داشت...

یاد فوتبال بازی کردن و استقلال ...پرسپولیس...

دعواهای سره اوت شدن...کرنل شدن...و بلد نبودن آفساید...

علی می گفت حمید پیر شده ....

اره سنش زیاد به نظر می رسه...

گفتم کجای فلانی زن گرفته و بچه دار هم شده...

یادی از خل بازی های مجتبی...

یادی از استخر رفتن ها ....

یادی از آب دادن ها...

یاده اون روزها که من شنا بلد نبودن...وای چقدر من را اذیت می کردند...

مثلا می خواستند شنا یاده من بدن..

.من را می بردن وسط پر عمق و می گفتن شنا کن...

وای...و می خندیدند...

یادی از گروه نمایش دبستان....

یادی از ناظم مدرسه که گاهی تنبیهمان می کرد...

یادی از علی که دریا اونو از همه گرفت...

و شاید الان فقط خاطراتش کناره ما بود...

یاده امیرحسین...

که رفت مسافرت....و دیگه نیومد....

هنوز خنده هاش یادمه....

یاده هر دوشون گرامی...

یاده پیچوندن مکرر مدرسه....که کلی تعهد از ما گرفتن...

یادی از چهارشنبه سوری ها...

یادی از مصطفی که می خواست تکنو بزنه اما بلد نبود...

بچه ها می گفتن برقص....و کلی خنده...

یادی از دوچرخه سواری ها.....

تو اون گرمای تابستون...

یاده آب بازی تو گرما....وای که خندها همراهش بود ...

یادی از اون زمانی که معلم ها را چقدر اذیت می کردیم...

و شاید ما را بخشیده باشن...

خوب خیلی از بچه ها سربازی رفته بودن...

بعضی ها هنوز سرباز بودن...و کچل...بعضی ها معاف...

بعضی ها هم بی خیال از سربازی....مثلا دانشجو...

بعضی ها هم معاف از سربازی شده بودیم...

و دلسوزی می کردیم برای اونایی که سربازی رفته بودن...

 

هوا سرد بود....یعنی نه زیاد سرد....شاید خنک

خوب بچه ها سیگار روشن می کردند...

نمی دونم اما تو این جمع فقط من و یکی دیگه سیگاری نبودیم...

نمی دونم شاید اونا یاد گرفتن که غم هاشونو تو دوده سیگار کنن ...

و دودش کنن بره تو آسمون...!!!

 

خوب گشت اون همه گذشته که شاید گاهی حسرت بودن تو اون دوران

را باید با خودت همیشه همراه داشته باشی...و زمانی که بزرگ می شی

می فهمی که زندگی خیلی سخت تر از اونه که بخواهی مثله اون دوران

همه چیز را بازی احساس کنی...و منتظر باشی که راحت بازنده و راحت

برنده بشی..و شاید یه شکست یعنی یه تاثیره طولانی تو زندگیت...

.تو این زندگی باید جنگنده بمونی همیشه بجنگی...

.

ولی گاهی باید بدونی هر دوستی ارزش احترام و وقت گذروندن را نداره...

و بهتره برای هر کسی حریمی مشخص کرد تو دوستیهات...

 

                                                           دیوار!

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 183210


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها