X
تبلیغات
رایتل
..سکوت دیوار...
  
 آهای تو که گوش به دیوار گذاشته ای...منتظری تا کسی صدایت کند !
 
آرشیو
 
شنبه 6 مهر‌ماه سال 1387
شاید برای آخرین بار....خداحافط دوستان...

 

 

با سلام 

 

نوشتم...نوشتی....نوشتند...می نویسم...می نویسی....پس بنویس...

اینقدر از دله خرابمون نوشتیم...کعه راهی جز نوشتن برای تسکینش پیدا نکردیم...  

.....

خوب ساله 84 بود که یه روز از فرط بیکاری ...شاید از بی خوابی زدم که اینترنت گردی و

از این حرفها...می دونید ناگهان به یه وبلاگ خوردم...

خوب داستانه رسیدن بود...می دونی تا آحر خوندم...خیلی عشق زیبایی بود...

می دونید بهشون حسودی کردم...خدا خیلی زیبا اونا رو تو راهه هم قرار داده بود...

و چه زیبا به رسیدن....

شاید افکاره گذشته ام این چنین بود !

شاید اشتباهی فکر می کردم...

شاید زندگی را در رسیدن دیدیم...

اما بعد از گاهی زندگی کردن ...زندگی را در رسیدن ندیدیم...

شاید عشق و رسیدنه تنها بخشی از زندگی است....

راستش زندگی اینقدری بالا و پایین داره که این چزها توش هیچن....

خوب کمکم با این محیط آشنا شدم....

دلم که ناکام مونده بود و رونده و درمونده از همه جا...

همه اینجا به نوعی عاشق شده بودن...

نمی دونم شاید اشتباهی عاشق بودن....ولی هر چه بودن...دله پاکی داشتن...

و چه غمناک بود اگر بخواهی این دلهای پاک را ببینی ....که تنها موندن...

خوب همه همراز غم و غصه هامون شدیم....همدرد پیدا کردیم...

همدردهایی که هر کدومشون به نوی خودشون گرفتار بودن...

ولی خوب دوست داشتن همیشه کمکت کنن...

خوب از روزهای سخت نوشتیم...شده بودیم همراز و هم درد همدیگر

همه یه جورایی باهات هم دردی می کردند...

از رنج هامون نوشتیم...از تنهاییمون..از دیدینه بی معرفتی ها...

از دیدینه دوستانه بی دوستی...

نمی دوم...اونا خودشون غم زیادی را دنبال می کردند...اما همیشه همراهت بودن...

خودشون گرفتاره فریادی بودن که با سکوت نشونش می دادن.و..

نمی دونم اینجا شده بود خونه دلهای شکسته و شکست خورده...بی معرفتی دیدین

خوب خیلی هاشون تو غم نرسیدن مونده بودن... 

خیلی ها تاوانه اشتباه ترک عشق را داشتن...

خیلی ها غم بی معرفتی رفیق را داشتن... 

خیلی ها هم مونده و درمونده از همه جا...!!

شاید دنباله بهونه برای ناراحت بودن....درمونده شدن...

نمی دونم خوب بعضی ها سیاسی کار می کردند وتحلیل خودشون از مسائل روز...

بغضیها هم تو این محیط چرت می نوستن... 

همیشه چیزهیا خوب و بد هستن...باید قبولشون کرد

اما پیرو بدی ها نبود....

خوب تو ایم محیط مجازی دوست های خوبی پیدا کردم...

دوستایی که شدن همراز غصه های یه دل که از نگفتن 

 چیزهایی که تو دلش بود عاجز شده بود...و هست

نمی دونم شده بود................... دیوار.....دیوار...

یه دیوار که فقط می دید....احساس داشت...حس می کرد... 

اما اونجاهایی که باید صحبت می کرد ....

.....سکوت پیشه کرد....شاید سکوت را دوست داشت...

شاید نگاه را به صحبت کردن ترجیه می داد

سکوتی که براش خیلی گرون تموم شد...اما الان دیگه خبری از گذشته هاش نیست...

و لحظات گذشته را از دست داد!

و همه چیز راحته...راحت از دست رفت....چه لحظه های گذشت...

نمی دونم شاید فراموش کرده....شاید فراموش شده...

شاید شد همون خاطره ای که هرگز گفته نشد.....هرگز نوشته نشد 

...ولی سکوت خاطراته....

خاطراتی که می خواستم گفته بشن...

دوست داشتم فراموش نشن... 

می دونید تو همین خاطرات چیزهایی بودن که شاید اشتباه بودن اشتباهاتی 

 بودن که نباید تکرار می شدن...

چیزهای بودن که نباید فراموش می شدن...شاید لحظه هایی که دلمون پرواز می کرد...

می رفت تو رویاها...تو اتفاقایی که نیوفتادن...شاید آرزو بودن...

نبودنه دوستانی که کنارشون احساسه آرامش می کردم...

اما...

خوب هر اومدنی رفتنی داره...

و شاید وقته رفتن این مردی بود...که یه دل داشت که مثله دیوار بود...

سکوت کرد...فقط وقتی ازش صدا درومد که شکست....

شکست و نظاره گره دسته تقدیر بود که چگونه باهاش بازی کرد...

و وارده دنیایی شد که خیلی چیزها را دید....اما نتوانست بیانش کند...

فقط تو خودش حفظ کنه...شاید تجربه هاش ودن از یه زندگی پوچ و تلخ...

تلخی که هنوز طعمش زیره زبانش مونده و گاه گاهی نمایان می شه...

نمایان می شه که می فهمی هنوزم....روز...روزه تو نیست....

و هنوز باید تعجب کنی از چیزهایی که سرت میاد... 

خوب تقربیا 3 سال مهمونه اینجا با همه زیباییش و سختی از خوندنه غم دیگران بودم....

نمی دونم اما شاید اشتباه عاشق شدم...نمی دونم شاید راهم اشتباه شده بود...

اما هر چیزی بود تموم شد والان یه زندگی جدید با یه فکر جدید شروع کردم...

راهی که موندم درست داره طی میشه یا اشتباهه...

اما هر چه که هست دوست دارم این راه را با این همه غم و شادی هاش.... 

می دونید بعد از چند وقته فهمیدم زمونه عوض شده....

همیشه برام سوال بوده که چرا تو این چند مدت همه چیز به این راحتی عوض شد....

و راحت شکست هامونو قبول کردیم....

شکست هایی که هر کدوم از یه مسیره صاف ... انداختمون تو یه جاده پر پیچ و خم...

جادهای که هر لحظه اش تلخی خاصی داشت...

تلخی نگاه .... تلخی لبخند...تلخی بین حرف و عملون کلی راه بود...

تلخی دست رفاقتی که دادی....اما رفاقت ندیدی...

رفیقش شد که دیوار که دوست داشت گاه گاهی نگاهش کنه... 

 

یادمه بچه بودیم...ازمون می خواستند که انشا بنویسیم...

خوب می گتند نظرت در مورده اینده چیه...می خواهی چیکاره بشی...

می دونی اونوقت با چه شوقی می گفتیم دوست داریم خلبان بشیم... 

یکی می گفت دوست دارم دکتر شم...

یکی می گفت پلیس...یکی می گفت مهندس...اما اونا و شاید ما  

نمی دونستیم که زندگی قراره ما را

تو چه مسیرهایی بندازه که شاید اون حرفها به قوله معروف همون آرزو بودند...

ولی خوب بعضی ها هم رسیدن به جایی که تو انشا شون نوشتند 

....و شاید تلاش کردند...

شاید لیاقته بدست آوردنه خوب ها دارند....

ولی می دونید خیلی ها هنوز بعد از چند سال از زندگی کردن هنوز زندگی را همون انشایی

می بینن که نوشتن...و خیالای باطل همیشه همراهشونه...

...و من هنوز دیرگاهی هست که خسته ام...

خسته از زندگی که پر از بازی های جورواجوره...

شاید وقتی می فهمی زنده ای که ازش لذت ببری...

آره...

الان زندگی تو این می بینم که....  

 

.. سعی کنم طوری زندگی را پیش ببرم که ازش لذت ببرم...  

با تشکر از دوستان... 

شیما...هنوز زیبا می نویسه...دوست خوب لحظات تنهایی...

نسرین....اتفاقهای زیادی براش افتاد...اما خانم مقاومی ازش ساخت...اما نباید تسلیم بشه...

سمیه خانم...زیبا و جداب می نوشت...

سیاوش...که خدا تو عشق رو سفیدش کرد و شاید الان داره روزهای تلخ را فراموش می کنه...

فروزان....از نوشته هاش همیشه چیزهای خوبی یاد گرفتم

فردان....زیبا می نویسه و دوست داشتنی

مرجان ...اونم رفت....به من می گفت تو اولین دوست وبلاگیم هستی....

هستی...رفته بود اما بازم برگشته.....قرار بود بیاد بگه چند وقته کجا بود...

سارا خانم....یه زندگی پر فراز و نشیب...یه دله خسته... 

یاسمین...دختری همیشه غمگین...

علیرضا....یه دل پر درد و یه دوست قدیمی... 

پسر خاله...یه دوست خوب با نوشته های زیبا...

آدمک باران...دارای یه فکر زیبا...و نقاش دلش..

صونا...همیشه نصیحتم می کرد...اما اونم خیلی وقته رفته....

صنم...یه دله زیبا داشت...می دونم گاهی سر می زنه... 

بید قرمز...نوشته های زیبا و آموزنده...

یاس و رازقی...دو یاره قدیمی و عاشق 

ملودی عشق...یه دله زیبا....

و...

 

 

...این وبلاگ را پاک نمی کنم چون خیلی دوسش دارم و می خوام یادگاری بمونه...  

 

 

  خدانگهدار...  

 

  

 

  

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 183107


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها